مي‌ساخت‌. دوستش لوئيجي مارسيلي را واداشت تا رساله‌اي در رد ابن‌رشديان بنويسد.1 دشمني با ابن‌رشديان در او نفرت از هر چيز عربي را موجب شد. شدت اين نفرت حاكي از آن‌ است كه نفوذ عربي در روزگار او بسيار نيرومند بوده است‌؛ بي‌شك تا آن زمان به اوج خود رسيده‌ و بر علم و فلسفه چيره شده بود. ضديت پترارك با ابن‌رشدگرايي در رساله‌اي كه در سال‌هاي آخر عمرش به‌نام در تنبيه غافلان نوشت‌، به‌خوبي نمايان است‌.
او دشمن جهل و خرافات بود، ولي به‌صورت انساني داراي حسن نيت‌، كه به‌طور غريزي از حماقت و چشم‌وگوش بسته بودن بيزار بود. او را مي‌توان يك خردگراي مسيحي ناميد كه در عين سرسپردگي به اصول دين خود، دريچه‌ٴ دل خود را به روي هر نوع امور غيرعقلي ديگر بسته‌ بود. خردگرايي او انفعالي بود نه فعال‌؛ نفرتش از خرافات او را به علم‌دوستي وانداشته بود؛ چون‌ تعصبات ضد ابن‌رشدي‌اش بيش از آن نيرومند بود كه امكان گرايش او را به‌سوي علم فراهم‌ سازد. بدين‌سان او يك انسان‌گراي واقعي به مفهوم قديمي و محدود آن بود؛ ادبيات كلاسيك‌، اعتدال و عقل متعارف را دوست داشت‌، ولي از علم روگردان بود.2 در انتقادش از اخترگويي به‌همان اندازه تندرو بود كه در روزگار او مي‌شد انتظارش را داشت‌.
از برخي مطالب نامعقول مبرا نبود (از جمله ترس واقعي يا ظاهري او از سن افول قواي ذهني و بدني‌اش‌؛ يعني شصت و سه سالگي‌). در دو نامه‌اي كه به هنگام پيري به جوواني پادوايي يا جوواني دي دوندي (چهاردهم ـ 2) نوشته‌، شديداً به خرافات پزشكي آن عصر، اخترگويي و كيمياگري در پزشكي‌، عناصر نامعقول در قاروره‌بيني و معاينه‌ٴ مدفوع و لاف‌زني‌هاي ديگر در پزشكي مي‌تازد، زيرا بسياري از اين كارها منشأ اسلامي داشت و در چشم او محكوم بود؛ او با فلسفه‌ٴ پزشكي (يا با آنچه از آن مي‌شناخت‌) و با فضل‌فروشي پزشكان (يعني استفاده از زبان‌هاي‌ عربي و يوناني‌) هم ميانه‌اي نداشت‌، با طالع‌بيني و جادوگري هم شديداً مخالف بود.
مخالفت پترارك با ابن رشدگرايي و با منطق تا حدودي واكنش سالم در برابر سوءاستفاده از استدلال‌هاي كلامي بود؛ مثلاً نامه‌ٴ او را به توماسو كالوريا، شاعر مسينايي ببيند. اين نامه از آن‌ جهت مخصوصاً جالب است كه در موقع نوشتن آن نسبتاً جوان بود (توماسو درحدود 1341


1. نقل از سنديز (2، ص 10، 1908). لوئيجي مارسيلي از راهبان اوگوستيني فلورانس بود، كه در سال 1394 درگذشت‌. او دوست پترارك و از نخستين‌ ((انسان‌گرايان‌)) بود. سينوريا از وي به عنوان سفير استفاده كرد.
 (Giulio Dolci (Enciclopedia italiana 22, 424, 1934 
2. در مقابل‌ِ آن انسان‌گرايي قديمي چيزي را نهاده‌ام كه در سال 1918 عبارت ((انسان‌گرايي نوين‌)) را درخصوص‌ِ آن به‌كار بردم و منظورم در وهله‌ٴ اول همان‌ انسان‌گرايي قديمي بود، به‌علاوه علم و نه منهاي آن‌.
  G. Sarton: Le nouvel humanisme (Scientia 23, 161-75, 1918); The History of Science and the new humanism (New York,1931 
[شادروان احمد بيرشگ آن را به نام سرگذشت علم به فارسي ترجمه كرده است‌. ــ م‌].